جمعه ای که تعطیل نیست!

امروز جمعس دومین روز مهر ماه ،ماه خوبیها.صبح بنابر اجبار باید سر کارم بودم.

شهر خلوت بود انگار همه دنیا تو رختخوابشون خوابیدن.

یاد 17 سالگیم افتادم یا بهتر بگم 10 ،12 سال پیش،روزایی که انتظار میکشیدیم جمعه بیاد و با دوستان جمع بشیم بریم گردش .

اما الان چنان درگیر زندگی ماشینی لعنتی شدم که هیچ چیزی نمیرسم.کاش هنوزم یه بچه بودم کاش.... 

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دو خواهر

سلام: با سخنانی از بزرگان آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم[گل]

مهربان

سلام می دونم جمعه سرکار رفتن خیلی بده ولی خدار اشکر کن کارداری ..چون غنیمته[چشمک]

دختری از یک شهر دور

سلام... آخه چه مصیبت بزرگی!! چرا اینهمه سخت میگیری زندگی رو!!! میدونی خوشبختی تو کجاست؟؟؟وقتی به دنیا اومدی پسر بودی...

دست کوچولو

بايد يه راهي پيدا كني كه از اين دنياي ماشيني هر از گاهي سركي به دنياي طبيعت بزني .. خيلي لازمه

سجاد

سلام احسن به شما اپتون برام جالب بود .... [گل][گل][گل]

دختری از یک شهر دور

شما که اصلا وقت نداری به ما یه سر بزنی حداقل اگه به وبلاگتسر زدی امروز اگه خواستی به من رایسلام... http://nogall.persianblog.ir/

دختری از یک شهر دور

سلام... میدونم خیلی مشغولی میدونم خیلی کار داری اما دوست دارم برای این بازی یکم وقت بزاری یکم در مورد خودت فکر کنی!! خوشحال میشم تو این بازی شرکت کنی...

هلنا

در هم نگریستند اما سرشار از مهربانی. چشم هاشان هر کدام پیاله ی پر از شراب سرخ که در کام تشنه ی چشمان هم می ریختند... آپم!

پاییز بلند

درووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود تولدت مبارک دوست عزیز برات بهترینهارو آزو میکنم و امیدوارم زندگیتو همونجوری بسازی که دوس داری شاد باشی و سربلند