صدای بی صدا

خیلی خستم

دلیلشو نمیدونم شاید کار زیاد ،مشکلات زندگی وچیزای دیگه ،اما هر چی که هست بد جوری خستم کرده .به قول شاعر که میگه:

خستم از لبخند اجباری     خستم از روزای تکراری.

خستم دیگه چی کار کنم.واسه من که همه روزا مثل همه.

 

نویسنده: میلاد بیتاب ׀ تاریخ: جمعه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٩ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

خدای من

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی، من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت ...
گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت .

نویسنده: میلاد بیتاب ׀ تاریخ: پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٩ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

سخنی نغز از دکتر علی شریعتی

                                             زن 

زن عشق می کارد و کینه درو می کند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.

می تواند تنها یک همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی!

برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی!

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ...

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...!

و این رنج است

نویسنده: میلاد بیتاب ׀ تاریخ: پنجشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٩ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

اگه وقتشو داری تا آخر ش بخون جالبه!!!

زن وارد آپارتمان که شد تا خواست در را باز کند متوجه پاکتِ پستی بزرگی شد که جلو در افتاده بود . با تعجب پاکت را برداشت و داخل شد . از آشپزخانه صـدای شیرِ آب می آمد . کیفش را از روی دوشش برداشت و روسری اش را از سرش باز کرد . در حالی که سعی می کرد نشانی فرستنده را پشتِ پاکت بخواند ، دکمه های مانتویش را باز کرد و یک دستش را از مانتو بیرون آورد . بعد بسته را به دستِ دیگر داد و مانتو را از تنش در آورد و روی جارختی پشت در آویزان کرد .

.آرام روی مبل نشست . پاکت را باز کرد و دید که ناشناسی شمارة جدیدِ مجلة «زنان» را برایش فرستاده است

آرام آرام مجله را ورق زد تا رسید به « صفحة مردان » . با بی میلی نگاهی به عنوانِ مطلبِ این شماره انداخت . نظرش را جلب کرد : « یک داستانِ زن پسند »

از سرِ کنجکاوی خواست شروع کند به خواندنِ داستان اما برای لحظه ای چشم از صفحه برداشت و در خیالاتش غوطه ور شد ...

صدای گریة بچه به گوشش رسید . گفت : « اون بچه چرا اینقدر نق می زنه ؟ »

مرد شیر آب ظرفشویی را بست و گفت : « فکر کنم خیس کرده . »

زن گفت : « خب عوضش کن . نمی بینی من خسته ام ؟ »

مرد پشتِ دستش را به پیشبند مالید تا خشک شود . بعد کمی سرش را به جلو خم کرد و بندِ پیشبند را از سرش در آورد . سریع از آشپزخانه بیرون آمد . سلام گفت و به اتاق خواب رفت .

زن نگاهی به او انداخت و روزنامه را از روی میز برداشت . لحظاتی بعد مرد در حالی که کهنة خیس بچه را کف دست گرفته بود از اتاق خواب بیرون آمد و تند به سمت دستشویی رفت .

زن گفت : « مواظب باش نچکه ! »

مرد دستِ دیگرش را هم گود کرد و زیرش گرفت . بعد شیرِ دستشویی را باز کرد و کهنه را شست .

زن دماغش را گرفت و گفت : « خب ببند در رو ! بوش خفه م کرد ! »

مرد با پشت پا در را هل داد و تا نیمه بست .

زن صفحات آگهی را از لای روزنامه درآورد و خواند : « به یک ماشین نویسِ مرد نیازمندیم . تلفن 8909739 » « به یک منشیِ آقا ، دیپلمه ، مسلط به زبان انگلیسی و تایپ فارسی و لاتین ... »

زن از این که آگهی های استخدام بیشتر برای مردان بود لجش گرفت و صفحات آگهی را روی میز پرت کرد .

مرد از دستشویی بیرون آمد . کهنة بچه را که چلانده بود باز کرد و تکاند و به سمت بالکن رفت . درِ بالکن را باز کرد و کهنه را روی طناب پهن کرد و گیره زد .

بچه باز شروع به گریه کرد . زن نگاهِ چپ چپی به مرد انداخت و گفت : « بچه سرما نخوره ! »

مرد سریع به اتاق خواب رفت و از کشوی کمد ، کهنه ای دیگر بیرون آورد و دورِ بچه پیچید . بعد بلندش کرد و در حالی که تکان تکانش می داد از اتاق بیرون آمد .

گریة بچه قطع نمی شد . زن گفت : « شاید گشنه شه . »

مرد به سمت زن آمد : « یه لحظه بغلش می کنی ، شیرِشو درست کنم ؟ »

زن کف دست هایش را نشان داد و گفت : « بذارش رو تخت ، دست هام کثیفه . »

مرد گفت : « دست هات چرا سیاهه ؟ »

زن با بدخُلقی گفت : « هیچی ، پنچر کردم . »

مرد گفت : « باز هم ؟ »

زن گفت : « زاپاسم هم پنچر بود . یه مکافاتی کشیدم تو خیابون که نگو ... »

مرد بچه را روی تخت گذاشت . به آشپزخانه رفت و شیشة بچه را زیرِ شیرِ آب شست ...

زن به خواندنش ادامه داد : « همچنین در جلسة صبح امروزِ مجلس ، بند چهار از مادة 243 قانونِ ... به تصویب رسید . بر اساس این مصوبه ، از این پس زنان حق خواهند داشت که ... »

مرد در حالی که سر شیشه را با انگشت شست گرفته بود و شیشه را تکان می داد از آشپزخانه بیرون آمد . جلو اتاق خواب لحظه ای مکث کرد و شیشه را کج کرد و چند قطرة شیر پشتِ دستش ریخت و با نوک زبان چشید تا ببیند داغ نباشد .

زن گفت : « داغ نباشه ! »

و در مبل فرو رفت و پایش را دراز کرد . بعد با کنترل تلویزیون را روشن کرد . گزارشگر ورزشی خبرِ مسابقات تکواندوی بزرگسالان را اعلام می کرد : « در قسمتِ کاتای انفرادی ، خانم سمیه آقاخانی از استان لرستان با کسب 35 امتیاز صاحب مقام نخستِ این رقابت ها ... »

گریة بچه نمی گذاشت خوب بشنود . کمی سرش را خم کرد و رو به اتاق خواب گفت: « بخوابونش دیگه این وقتِ ساعت !... »

مرد سرش را از اتاق خواب بیرون آورد و گفت : « کمش کن ! اینجوری که بچـه نمی خوابه . »

زن غر زد : « دو دقیقه هم نمی شه تو این خونه راحت بود ؟ »

و کمی صدای تلویزیون را کم کرد .

این بار مرد همراه بچه از اتاق بیرون آمد . بچه را روی یک دستش خوابانده بود و با دستِ دیگر شیشة شیرش را نگه داشته بود و « پیش پیش » می کرد . آهسته به سمتِ زن آمد . زن چشمش به تلویزیون بود ، ولی نگاه نمی کرد . مرد کنارش روی مبل نشست . لحظه ای بعد ، محجوبانه ، گفت : « امروز مامانم زنگ زده بود . »

زن توجهی به حرفش نکرد .

مرد باز ادامه داد : « امشب دعوت مون کرده ... »

زن ، بی آنکه سرش را برگرداند ، گفت : « خیلی خسته ام . »

مرد گفت: «پریشب کلی تدارک دیده بودن ، نرفتیم . خب امشب که کاری نداری ...»

زن گفت : « خسته ام . مگه نمی بینی ؟ »

مرد گفت : « فردا چی ؟ فردا که جمعه ست . »

زن گفت : « فردا مسابقه ست . قراره با بچه ها بریم تماشای بازی . »

مرد گفت : « شب . »

زن گفت : « نه ! »

مرد ناراحت از روی مبل بلند شد و پشت به او کرد و آرام گفت : « تمامِ زن های همسایه شوهرهاشونو می برن تفریح ، گردش ... اما تو اصلاً به فکر نیستی ... »

زن کمی در مبل جابه جا شد ، اما به روی خودش نیاورد .

مرد با بغض گفت : « صبح تا شب توی خونه ام . هی بشور ، بپز ، جاروکن ... نه تفریحی ، نه مهمونی ای ... ماه به ماه خونة مادرم هم نمی رم ... »

و باز در حالی که پیش پیش می کرد ، آرام دور اتاق چرخید . بچه که کمی ساکت شد گذاشتش روی تخت . وقتی آمد برود سمتِ آشپزخانه ، زن پرسید : « شام چی داریم؟ »

مرد جلو درِ آشپزخانه ایستاد و آرام و غمزده گفت : « خورشتِ دیشب یه خـرده مونده . می خوای داغ کنم ؟ »

و رفت داخل .

زن بلند گفت : « باز هم غذای موندة دیشب ؟ »

مرد از آشپزخانه گفت : « دیشب که لب نزدی . همون جوری مونده . »

زن گفت : « مگه خودت شام نمی خوری ؟ »

مرد جوابی نداد . زن به درِ آشپزخانه خیره شد و صدای به هم خوردن استکان و نعلبکی را شنید . لحظه ای بعد مرد با سینی چای بیرون آمد .

زن تکرار کرد : « مگه خودت شام نمی خوری ؟ »

مرد سینی را جلو زن گرفت : « میل ندارم . خوابم می آد . »

زن دید که چشم های مرد سرخ شده . مرد آبِ بینی اش را بالا کشید . زن بد خُلق شد : « هر شب کارِت همینه . مدام یا قهری یا غُر می زنی ... »

مرد سینی را روی میز گذاشت و گفت : « آره ، وقتی که زنِ آدم صبح می ره این وقتِ شب می آد ... انگار نه انگار که شوهری داره ، بچه ای داره ... »

زن که سرش پایین بود و داشت با درِ قندان بازی می کرد صدایش درآمد : « از بوق سگ می رم جون می کَنم که یه لقمه نون در بیارم بریزم تو شکمِ صاحب مردة شما ... »

مرد ، عصبانی ، گفت : « مگه فقط تو زنی ؟ مگه زن های دیگه چی کار می کنن ؟ »

زن فریاد زد : « بلند می شم ها ! »

مرد گفت : « بلند شو ! بلند شو ببینم چی کار می کنی ! مگه بارِ اولته ؟ »

زن با مشت روی میز کوبید : « بس کن دیگه ! »

مرد با هر دو دست موهای خودش را کشید : « می خوام جیغ بزنم ... جیغ ... »

که یکهو زن کنترلش را از دست داد و قندان را به طرفش پرت کرد . قندانِ چینی در هوا چرخی زد و به سرِ مرد خورد . مرد فریادی کشید و پشتِ یکی از مبل های دو نفره روی زمین ولو شد . قندها که در هوا پخش شده بودند مثل نُقلی که روی سرِ عروس می ریزند روی سرِ مرد ریختند ...

زن فکر کرد صدای فریادِ مرد را شنیده و یکهو به خودش آمد ... دید همچنان روی مبل نشسته و مجلة زنان روی پایش است . با خیال راحت ، مجله را ورق زد و لحظاتی به فکر فرو رفت . بعد لبخندِ آرامی زد و به تلفن نگاه کرد . بلند شد و به سمت تلفن رفت و شماره گرفت .

صدایی از آن طرف گفت : « بفرمایید . »

زن گفت : « سلام زری ، چطوری ؟ ببین ، مجلة زنان این شماره رو خریده ی ؟ »

صدا گفت : « آره ، اما اونقدر کار دارم که هنوز وقت نکرده م ورق بزنم . »

زن گفت : « ببین ، صفحة مردانِ شو حتماً بخون . یه داستانِ قشنگ داره . نمی دونم نویسنده ش زنه یا مرد . فکر کنم اسمِ مستعاره ... حتماً بخون . ببین ، به اشی هم زنگ بزن بگو . من هم زنگ می زنم به آذر ... »

زن یکهو چشمش به قندهایی افتاد که کنار مبل روی زمین افتاده بود . بعد پاهای بی جانی را دید که از پشتِ مبل بیرون آمده بودند . طرحِ شادِ گل های پیژامه برایش آشنا بود .

صدا مدام می گفت : « الو ، الو ... »

زن گوشی را رها کرد و آهسته و با وحشت به سمتِ مبل رفت . ناگهان شوهرش را دید که به پشت روی زمین افتاده و ردی از خون روی شقیقه اش خشک شده !

نویسنده: میلاد بیتاب ׀ تاریخ: دوشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٩ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

گاهی

گاهی گمان نمیکنی ولی میشود

گاهی گاهی نمیشود که نمیشود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست

گاهی قرعه به نام تو میشود

گاهی ...................

نویسنده: میلاد بیتاب ׀ تاریخ: یکشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٩ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

تست بسیار جالب ترسیم شخصیت همسر

این تست شمارو در وضعیت انتخاب همسر قرار میده ….یعنی به شما نشون میده که در انتخاب همسر به خاطر چی حاضرین از چی بگذرین !

بعد از اینکه تست رو زدین جوابها رو در کنار هم قرار بدین …..((اما)) ها رو حذف کنین تا شخصیت همسر آیندتون رو که ترسیم کردین مشخص بشه …

مثلا جواب سوال یک از نظر شما A هست ….دست ودلباز اما بسیار زشت …..((اما)) رو بر میدارین میشه دست ودلباز بسیار زشت و همین جوری جواب هارو کنار هم بزارین ….البته ((اما)) ها رو بردارین

این تست واقعا تست جالب و عالی هست و قدرت تصمیم گیری و انتخاب شما رو محک میزنه و برای فردا و انتخاب اصلی که باید بکنین آماده ترتون میکنه….

اگر پنهانی تست بزنین و اینجا نگین اون دنیا یقه تون رو میگیرم

۱)

Aدست و دلباز اما بسیار زشت Bخسیس امازیبا

۲)

Aمامانمینا اما صبور Bمامانتینا اما عجول

۳)

Aپولدار اما قد کوتاه Bفقیر اما قد بلند (پولدار و فقیر برای آقایون یعنی خانم از خانواده پولدار یا فقیر؟!)

۴)

A ترسو اما عاشق Bشجاع اما عاقل(عاشق یعنی عاشقانه بهتون علاقه داره عاقل یعنی ازدواج کرده که مجرد نباشه)

۵)

Aشلخته اما کاریBمنظم اما تنبل

۶)

Aبا سواد اما خود رایBبی سواد اما حرف شنو

۷)

Aبی عرضه اما مهربان Bبا عرضه اما بی احساس

Aطناز اما بی خیال Bخشک اما با مسئولیت

۹)

Aخوشبین اما بی ادب Bبدبین اما مودب

۱۰)

Aمنطقی اما حسود Bبی منطق اما خوش قلب

نویسنده: میلاد بیتاب ׀ تاریخ: شنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٩ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

1000تا تبریک به همه پرسپولیسیها

           برد کشنده وهیجانی پرسپولیس محبوب در مقابل صبا                               مبارک همه قرمز دوستان

من که کم مونده بود سکته کنمسبز

نویسنده: میلاد بیتاب ׀ تاریخ: جمعه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٩ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

عجایب و غرایب جالب از روابط جنسی مردم جهان

)در شهر ژوهانسبورگ آفریقای جنوبی زنان می توانند به ازای هر بار معاشقه از شوهر خود تقاضای پول کنند.

۲) در جزیره Tazmanya واقع در جنوب شرقی استرالیا و نیز در منطقه Gippsland این کشور، عروس و داماد حین جشن عروسی روی حصیری که در میانه مجلس پهن شده، در برابر میهمانان اولین رابطه جنسی خود را برقرار می کنند.

۳) در کشور اندونزی واقع در جنوب شرقی آسیا، اگر ثابت شود که فردی عمل استمنا انجام داده، سر آن فرد را به عنوان مجازات می توانند از تنش جدا کنند.

۴) بنا به سنتی در تایوان، واقع در شرق آسیا، یکی از خویشاوندان یا دوستان داماد باید بکارت عروس را از بین ببرد. بدین ترتیب داماد می تواند از انجام این وظیفه ناراحت کننده و نامطلوب رهایی پیدا کند.

۵) بر اساس سنتی در هندوستان، زنانی که برای انجام نظافت به خانه های دیگران می روند، می توانند وظیفه پاسخ دادن به نیازهای جنسی نوجوانان مجرد ساکن خانه را نیز به عهده بگیرد.

۶) در جزیره Guam واقع در اقیانوس کبیر، مردها می توانند شغلی متفاوت و بی نظیر در سراسر جهان را داشته باشند. مردانی که این شغل را انتخاب می کنند، شهر به شهر می گردند و در ازای دریافت پول از دختران باکره، اقدام به برقراری رابطه جنسی با آنها می کنند. بر اساس سنتی در جزیره Guam ازدواج دختران باکره به هیچ وجه مجاز شمرده نمی شود.

۷) در شهر Cali کشور کلمبیا در آمریکای جنوبی، اولین رابطه جنسی عروس جوان و شوهرش توسط مادر عروس به طور کامل زیر نظر گرفته می شود.

۸) بنا به قانون موسوم به Cottonwood که در ایالت آریزونای آمریکا جاری است، زوج ها نمی توانند در اتومبیلی که لاستیک آن پنجر شده به معاشقه بپردازند

نویسنده: میلاد بیتاب ׀ تاریخ: پنجشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()


© All Rights Reserved to divarbdivar.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20